خیلی گریه می کرد!

میگفت: می خواهم صورتش را ببوسم اجازه نمی دهند!

رفتم گفتم: خب خواهر است! دل دارد، عاطفه دارد؛ چه اشکالی دارد؟ بگذارید برود برادرش را ببیند.

گفتند: اصرار نکن حاجی نمی شود!

گفتم: چرا؟

گفتند: خودت برو ببین!

پیکر بی سر برادر را که دیدم، فهمیدم چرا نمی گذاشتند...