سفره رنگارنگ

نمی نشست سر سفره
می گفت: توی سفره دو نوع خورشت هست
هر چی گفتیم: بابا! شما از جبهه اومدی مرخصی
باید یه کم به خودت برسی یا نه؟!!!
می گفت: ما از این عادت ها به خودمون ندادیم ...
خاطره ای از شهدای غواص لشکر 14
منبع: کتاب روزگاران 9 صفحه 92

نمی نشست سر سفره
می گفت: توی سفره دو نوع خورشت هست
هر چی گفتیم: بابا! شما از جبهه اومدی مرخصی
باید یه کم به خودت برسی یا نه؟!!!
می گفت: ما از این عادت ها به خودمون ندادیم ...
خاطره ای از شهدای غواص لشکر 14
منبع: کتاب روزگاران 9 صفحه 92

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟
پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»
وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛
تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.
رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛
بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!
گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛
از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!

برا جشن تولدش یه مراسم پارتی ترتیب داده بود
به همه ی دوست و فامیل هم اومده بودند
بعد از بزن و برقص و مصرف مشروبات الکی ، تقریباً آخرای شب بود که میترا به دوستاش گفت:
می خوام شور و شادی جشن تولدم رو تکمیل کنم
یکی از بچه ها پرسید : چه جوری؟
میترا: میرم توی خیابونا دور میزنیم ، چطوره؟
دوستای میترا قبول کردند و همه با ماشیناشون رفتند توی خیابون
وسط این شور و شادی ها ، میترا که به خاطر مصرف مشروبات الکلی حالت طبیعی نداشت ، شروع کرد به
لایی کشیدن و ویراژ دادن بین ماشینا
اونقدر ناشیانه رانندگی کرد تا اینکه تعادل ماشین از دستش خارج شد و خورد به تیر برق کنار خیابون
اونقدر شدت برخورد زیاد بود که میترا و چند تا از دوستاش در دم جون میدن
صبح فردا میترا رو به بهشت زهرا انتقال دادند
وقتی جسدش رو روی سنگ مرده شور خونه گذاشتند
خانوم غساله اومد و شروع کرد به پاک کردن و ساییدن لاکهای ناخن میترا
همینطور که لاک ها رو می سایید ، زیر لب می گفت: اگه این دختر وقتی داشت لاک می زد ، می دونست
اینطوری باید براش پاک کنن ، اصلا شاید لاک نمیزد .... اگه می دونست ، توی جشن تولدش اون همه گناه
رو نمی کرد...
این داستان رو از دست ندین

می گفت: حالم از مذهبی ها بهم می خوره
گفتم: چرا؟
جواب داد: مگه اسلام نمیگه دروغ حرامه؟ چرا بعضی از مذهبی ها دروغ میگن؟
مگه
اسلام نمیگه دزدی حرامه؟ چرا توی مملکت اسلامی سه هزار میلیارد تومن دزدی
میشه؟ مگه همین شما مذهبی ها به ما نگفتین که پیامبر ص فرمود: هر کس با
نامحرم شوخی کنه ، در ازای هر کلمه شوخی هزار سال توی جهنم حبس میشه؟ چرا
بعضیهاتون توی فضای مجازی اینو رعایت نمی کنین؟ گناه فقط برا ما گناهه؟
مذهبی ها ازش استثناء هستن؟
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود
نگاش کردم و بهش لبخند زدم
برگشت و گفت: چیه؟ نکنه تو هم می خوای بگی این وصله ها به مذهبی ها نمی چسبه؟
گفتم: نه! اتفاقا حرفات درسته ، منم قبول دارم ، اما یه سوال می خوام ازت بپرسم ، اجازه هست؟
گفت: بپرس
بهش
گفتم: فرض کن رفتی یه میوه فروشی و یه سبد سیب خریدی ، وقتی میای خونه می
بینی بین 50 تا دونه سیبی که توی سبد هست ، 10 تاش خرابه . حاضری به خاطر
خراب بودن ده تا سیب ، همه ی سیب ها رو دور بریزی؟
گفت: نه! مگه دیوونه ام ، بابت خریدش پول دادم ، سیبهای خراب رو می اندازم دور و سالم ها رو استفاده می کنم.


چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون
می گه :چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن !؟؟
یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟
همایون لبخندی میزنه و میگه :ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر
مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟
چارلز با عصبانیت می گه :نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با
ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!
همایون هم بی درنگ می گه :خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!
برگ دیگری از زندگی شهدا .......... این داستان بسیار زیبا و تکان دهنده ، واقعی است

توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست
فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد
خیلی ناراحت شدم
رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم
اونا رو چک کردم ، دیدم درسته
رفتم جسدش رو ببینم
کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست
افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت:
این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده

پایگاه خبری قانون نوشت: یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم
رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند…
با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند!
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان
نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند
که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد.
ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا
می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواحه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیرمن و این دختر
دوست هستیم.
آقا ابتدا در باره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان
شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید.
آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، ومن هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد
شما را بخوانم.
آن دو خدا حافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند .
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند .
با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر
محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.
منبع: نشریه ماه تمام ،شماره ۳،ص۱۷).


به پسرم دروغ نگویید ... به پسرم نگویید من به سفر رفته ام ... نگویید من از سفر باز خواهم گشت ... نگویید زیباترین هدیه را به ارمغان خواهم آورد ... به پسرم واقعیت را بگویید ... بگویید به خاطر آزادی تو پریشان شده است ... بگویید موشکهای دشمن انگشتان پدرت را در سومار دستهای پدرت را در میمک پاهای پدرت را در موسیان سینه پدرت را در شلمچه چشمهای پدرت را در هویزه حنجره پدرت را در ارتفاعات الله اکبر هزاران خمپاره دشمن سینه پدرت را نشانه رفته اند در تمام مرزهای غرب و جنوب اما هنوز ایمان پدرت در تمامی جبهه ها می جنگد ... به پسرم واقعیت را بگویید ... بگذارید قلب کوچک پسرم ترک بردارد و نفرت همیشه ای از استعمار در آن بجوشد بگذارید پسرم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند چرا مادر دیگر هرگز نخواهد خندید چرا گونه های مادر بزرگش همیشه خیس است چرا پدر بزرگش همیشه عصا بدست گرفته چرا عموهایش محبتی بیش از پیش به او دارند و چرا پدرش به خانه بر نمی گردد ؟
خون پدرت را در رودخانه بهمن شیر و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده اند ... بگذارید پسرم بجای توپ بازی نارنجک را بیاموزد به جای ترانه فریاد را بیاموزد و به جای جغرافیای جهان تاریخ جهانخواران را بیاموزد هر روز فانسقه پدرش را ببندد هر روز پوتین پدرش را امتحان کند هر روز اسلحه پدرش را روغن کاری کند هر روز با قمقمه پدرش آب خورد ... به پسرم دروغ نگویید ... نمی خواهم آزادی پسرم قربانی نیرنگ جهانخواران باشد ... به پسرم واقعیت را بگویید می خواهم پسرم دشمن را بشناسد امپریالیسم را بشناسد استعمار را بشناسد ... به پسرم بگویید من ( شهید ) شده ام ... بگذارید پسرم تنها به دریای خون شهیدان هویزه بیندیشد ...
شهید حسین اسلامی