شـهـیـد هـمـّت رو مـیـگـم...





داشـت مــحـوطــه رو آب و جــارو مـے کـرد...

بـه زحـمـت جـارو رو از دسـتـش گـرفـتـم...

نـاراحـت شـد و گـفـت: بـذار خـودم جـارو کـنـم،

ایـنـجـورے بـدے هـاے درونـم هـم جــارو مــیــشـن...

کــار هـر روز صــبـحـش بـود...

کــار هـر روز یــه فـــرمــانــده...


شـــادی روح شــهـــدا صــلــوات


سفره رنگارنگ

نمی نشست سر سفره

می گفت: توی سفره دو نوع خورشت هست

هر چی گفتیم: بابا! شما از جبهه اومدی مرخصی

باید یه کم به خودت برسی یا نه؟!!!

می گفت: ما از این عادت ها به خودمون ندادیم ...


خاطره ای از شهدای غواص لشکر 14

منبع: کتاب روزگاران 9 صفحه 92

عزیز دردونه های خدا



اومد و بهم گفت: میشه ساعت 4 صبح بیدارم کنی تا داروهام رو بخورم؟

ساعت 4 صبح بیدارش کردم ، تشکر کرد و بلند شد از سنگر رفت بیرون

بیست الی بیست و پنج دقیقه گذشت ، اما نیومد ... نگرانش شدم

رفتم دنبالش و دیدم یه قبر کنده و توش نماز شب می خونه و زار زار گریه می کنه

بهش گفتم: مرد حسابی تو که منو نصف جون کردی

می خواستی نماز شب بخونی چرا به دروغ گفتی مریضم و می خوام داروهام رو بخورم؟

برگشت و گفت: خدا شاهده من مریضم ، چشمای من مریضه ، دلم مریضه

من شانزده سالمه

چشام مریضه چون توی این شانزده سال امام زمان عج رو ندیده

دلم مریضه ، بعد از 16 سال هنوز نتونستم با خدا خوب ارتباط برقرار کنم

گوشام مریضه ، هنوز نتونستم یه صدای الهی بشنوم ....


                                          خاطره ای از زندگی شهید صاحب الزمانی

                                          روای: آقای زرگران " همرزم شهید"

کی خسته است؟دشمن




کثر عملیات ها به خاطر مسائل مختلفی از در اسفندماه انجام می شد. منطقه جنوب هم گاهی شب های

بسیار سردی داشت. یه روز فرمانده گردانمون به بهانه دادن پتو همه بچه ها را جمع کرد و با صدای بلند

گفت: کی خسته است؟

گفتیم: دشمن.

صدا زد :کی ناراضیه؟

بلند گفتیم: دشمن

دوباره با صدای بلند صدا زد: کی سردشه؟

ما هم با صدای بلند گفتیم: دشمن

بعدش فرماندمون گفت: خدا خیرتون بده حالا که سردتون نیست می خواستم بگم که پتو به گردان ما

نرسیده!!!


رزمنده ها....



سر کلاس نشسته بود...

استاد می گفت...

تمام عضلات بدن از مغز ما فرمان می گیرد...

اگر ارتباط مغز با دیگر اعضا قطع شود...

دیگر بدن هیچ حرکتی نخواهد داشت...

زد زیر گریه و گفت...

پس چرا بابای من وقتی سرش رفت...!

تا یک دقیقه الله اکبر گفت...!

اشک توی چشم استاد جمع شد...

گفت...

جبهه و رزمنده های ما...

همه معادله های اهل علم رو به هم زدند...!!!


فکر تو؟! فکرمن؟!




شب عملیات پلاکشو کند و انداخت سمت سیم خاردارها!

بهش گفتن این چه کاریه! اگه شهید شدی خونوادت چه گناهی کردن

 که یه عمر چشم انتظار بچشون باشن!

گفت یه لحظه توی ذهنم اومد که اگه شهید بشم

جنازمو میبرن توی محل و عجب تشییع جنازه ی باشکوهی توی محل واسم راه میفته!

از خدا خجالت کشیدم!


اینا به چه چیزایی فکر می کردند

من و تو به چی فکر می کنیم!!؟؟

یک بند انگشت...



توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!


مادر!من از تشنگی شهید شدم...



اسیر شده بودیم

ما رو بردند (اردوگاه العماره)

داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم

معلوم بود بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند

جمله ای که رو دست یکی از شهدای اونجا نوشته بود

با خوندنش همه به گریه افتادن.

روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود :


((مادر! من از تشنگی شهید شدم...))


از کجا معلوم زنده باشیم...



صدای اذان را که شنید...

ماشین را زد کنار و پیاده شد...

گفتم...

کجا... دیر میشه...باید زود تر برسیم اهواز...

گفت...

مگه صدای اذان رو نشنیدی...

از کجا که معلوم تا اهواز زنده باشیم...

به همان یک زره ابی که داشتیم وضو گرفت و به نماز ایستاد...


همرزم شهید حمید رضا نوبخت

نماز اول وقت و جماعت...





بهمان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش
 
تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم

 پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که

زود راه بیفتیم. گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

گوشهایت را دادی تا ما چشم و گوشمان باز شود...



رزمنده ای گفت :

چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود

دستش هر جا می رفت همراه خودش می برد..

از یکی پرسیدم: چشه این بچه؟

گفت: آرپی جی زن بوده

توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه

باید براش بنویسی تا بفهمه

گوشهایت را دادی تا ما چشم و گوشمان باز شود

چشم و گوشمان که باز نشد هیچ،بماند!

شرمنده ی ایثارت هستیم جوانمرد...


این مرد برای تو شوهر نمی شود



 
سر سفره عقد نشسته بودیم، عاقد که خطبه را خواند، صدای اذان بلند

شد. حسین برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد،

دوستم کنارم ایستاد و گفت: این مرد برای تو شوهر نمی شود.

متعجب و نگران پرسیدم: چرا؟ گفت: کسی که این قدر به نماز و مسائل

عبادی اش مقید باشد، جایش توی این دنیا نیست.


«شهید حسین دولتی»
 

خودم یه دست دارم با دوتا پا


گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد. گفتم حسین ، بابا ! بده من لباساتو می شورم» یک

دستش قطع بود. گفت « نه چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا . نیگا کن.» نگاه می کردم.

پاچه ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت.لباس هایش را پامال می کرد. یک سرلباس هایش

را می گذاشت زیر پایش ، با دستش می چلاند.

شهید حسین خرازی

پیکر بی سر برادر


خیلی گریه می کرد!

میگفت: می خواهم صورتش را ببوسم اجازه نمی دهند!

رفتم گفتم: خب خواهر است! دل دارد، عاطفه دارد؛ چه اشکالی دارد؟ بگذارید برود برادرش را ببیند.

گفتند: اصرار نکن حاجی نمی شود!

گفتم: چرا؟

گفتند: خودت برو ببین!

پیکر بی سر برادر را که دیدم، فهمیدم چرا نمی گذاشتند...



با این نیروها میشه عملیات کرد



توصیه شهید باقری

اگر بین بسیجی ها حرفی می شد شهید باقری می فرمود:

"برای این حرف ها به هم تهمت نزنید این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری

میشه.اگه از دست هم ناراحت شدید  دو رکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو

حواسش نبود من گذشتم تو هم ازش بگذر. این طوری مهر و محبت زیاد میشه .اون وقت

با این نیرو ها میشه عملیات کرد."

شهید محمود کاوه




دخترک دو سه باری آمده بود مغازه
ولی محمود حرفش یک کلام بود.
حتی وقتی از پدرِ دختر کتک خورد، باز هم از حرفش کوتاه نیامد:
«ما به شما بی حجاب ها، چیزی نمی فروشیم»
شهید محمود کاوه

داستان دعوای میرزا و شهید برونسی



 مرحوم علامه میرزا جواد آقا تهرانی (ره) به منطقه والفجر مقدماتی آمده بودند،(به دلیل تواضع

زیادشان) امام جماعت نمی شدند مگر به زور.علامه میرزا جواد آقا تهرانی ایشان به ما می فرمود:

شما از من جلوتر هستید. خیلی اعتقاد و احترام عجیبی به رزمنده ها داشت.

یک شب به تیپ امام جواد (علیه السلام) آمده و سخنرانی نمودند. بعد که سخنرانی تمام شد

، موقع نماز بود اما قبول نمی کردند بروند جلو و امام بایستند.آقای برونسی گفت: آقا! بروید

و امام باشید. علامه گفت: شما دستور می دهی؟ آقای برونسی گفت: من کوچک تر آنم که

دستور بدهم، ولی خواهش می کنم.

علامه گفت: نه پس خواهش را نمی پذیرم. بچه ها گفتند: خوب آقای برونسی! مصلحتاً دستور

می دهم تا بپذیرند. ما آرزو داریم پشت این عارف بزرگ نماز بخوانیم. شهید برونسی هم،

همین کار را کرد و علامه در جواب فرمود: چشم فرمانده عزیز. بعد از نماز علامه حال عجیبی

داشت. شهیدبرونسی را کنار کشیده بود و اشک می ریخت، می گفت دوست عزیزم جواد را

(علامه میرزا جواد تهرانی) فراموش نکنی و حتماً ما را شفاعت کن.


فضای جالب شبهای قدر در جبهه ها



شب قدر که رسید، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم.
از مجموع ۳۵۰ نفر افراد گردان، فقط بیست نفر آمده بودند.تعجب کردم.
شب دوم هم همین طور بود. برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند.
از محل برگزاری احیا بیرون رفتم. پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت.
به سمت صحرا حرکت کردم، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه می کند. چون صدای مراسم احیا از بلند گو پخش می شد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها، با خدای خود راز و نیاز می کردند.
بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.
این اتفاق یک بار دیگر هم افتاد.
بین دزفول و اندیمشک، منطقه ای بود که درخت های پرتقال و اکالیپتوس زیادی داشت، ما اسمش را گذاشته بودیم جنگل. نیروهای بعثی بعد از آنکه پادگان را بمباران کرده بودند. نیروهایشان را در آن جنگل استتار کرده بودند.

آنجا دیگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هایی کنده بودند و داخل آن می رفتند و در تنهایی عجیبی با خدا راز و نیاز می کردند.


خاطرات شهید رضا صادقی یونسی

ورزش و نشاط در جبهه



قشنگی جبهه در این بود که همه چیز جای خودش بود و چیز خوبی بین رزمنده ها مغفول نمی ماند. از جمله کارهای روزانه و مداوم بین بچه ها – علی الخصوص در زمانهای غیر از عملیات – ورزش بود.


جبهه در دوران دفاع مقدس فقط تک بعدی (مثلا نظامی گری) نبود و به تمام معنی یک زندگی بود با همه خنده ها، ناراحتی ها، درس خواندن ها، کار کردن ها، عبادت ها، ورزش ها و ...


ورزش باستانی بخاطر خصلت و خوی پهلوانی که در اون موج می زد در بین رزمنده ها خیلی طرفدار داشت ولی بقیه ورزشها هم با توجه به موقعیت ها و امکانات بکار گرفته می شد. با توجه به اینکه این ایام همه نگاه ها به المپیک معطوفه ما این پست  وبلاگ رو به گوشه هایی از ورزش رزمندگان اختصاص دادیم تا یادی کنیم از اون قهرمانان و پهلوانان واقعی....

ادامه نوشته

من را بیشتر دوست داری یا خدا را ؟



یک روز به مادر گفت:«من را بیشتر دوست داری یا خدا را ؟»

مادر گفت:«خب معلومه؛خدا را!»

پرسید:«امام حسین(ع) را بیشتر دوست داری یا خدا را؟»

مادر با تعجب گفت:«امام حسین(ع) رو هم برای خدا میخوام.»

خوشحال شده بود.خندید.

گفت:«پس اگه اینجوریه،حتما راضی هستی

که من برم فدای امام حسین(ع) بشم!»