این که بچه ی من نیست...
هر چی گفتم باور نکردند
کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد
من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم
به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم
می خواستم اون رو توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم
اما وقتی به کربلا رسیدم ، به دلم افتاد نروم بغداد و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم
چهره ی آروم و زیبای اون جوون که نمی دونستم کدوم خانواده انتظارش رو می کشیدن ، دلمو آتیش زد
خونین و پر از زخم ، اما آروم و با شکوه آرمیده بود
توی کربلا دفنش کردم و رفتم
... سال ها از آن قضیه گذشت و ماجرای اون جوون و مدارک بچه ی من برام سوال مانده بود
بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است و اسیر ایرانی ها بوده
وقتی آزاد شد و اومد خونه ، اولین سوالی که ازش پرسیدم این بود که:
چرا کارت و پلاکت رو داده بودی به اون جوون ایرانی؟
وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد
پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی خوش سیما اسیر کرد
با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم
وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم
بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای
اون بسیجی گقت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم
قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم
می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید...
چقدر آرزوهامون با هم فاصله داره جوانمرد
آرزو کردی کنار آقات دفن بشی؟!
بابا دمت گرم
دمت گرم که هنوز یادت نرفته آزادی و سر بلندی ات رو مدیون امام حسین ع هستی
شرمنده ام ! شرمنده ی تو ! شرمنده ی خدا ، شرمنده ی خودم
حرفی برا گفتن ندارم
فقط میخام گریه کنم و بگم : خدایا! منو ببخش
ببخش اگه جاده ی آرزوهام ختم میشه به پول ، ماشین ، خونه ، معشوقه زمینی ، گناه و ...
ببخش که بین آرزوهام ، جایی برای تو باز نکردم
به بزرگی این شهیدت منو ببخش...
طرح صالحیـــن اقدامی محوری، عمــده